تبليغاتX
انجمن داستان دهلران
انجمن داستان دهلران
محفلی برای روایت قصه
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386


 

 کلئوپاترا افتاده است کنار آینه

  سارا صارمی                           

                  

 زن سه بار با مشت کوبید توی آینه ، ‌بعد با غیظ گفت :‌ اَه

خون از لای انگشت های بلند و کشیده اش سرازیر شد. رنگ سفید پوست دستش منظره ی بی نظیری ساخته بود از ترکیب سفیدی و قرمزِ آتشی .

- چقدر شهوت انگیزند دست های یک زن .

این را بِلیک گفته بود. چیزی که همیشه اذیتش می کرد کلمه ی آخر این جمله بود . یعنی زن!

 عجیب اینکه شدیداً‌ حقوق زنانه اش را برای همه سخنرانی می کرد ، اما ته دلش انگار با تاسف به زن بودنش نگاه می کرد. روزی هزار بار آرزو می کرد زن نبود و روزی هزار و یک بار آرزو داشت به دنیا نیامده بود.

حس عجیبی به این مرد داشت ،‌ با اینکه هر روز تحقیرش می کرد؛ آن هم تنها به جرم زن بودنش.

عجیب تر اینکه به جای توضیح دادن این موضوع برایش ؛ آرزو می کرد چیزی غیر از زن باشد.

توی آینه شکسته خود را نگاه کرد. چقدر خسته بود، یا لااقل این طور به نظر می رسید . زن دست های خونی اش را به صورتش چسباند . گونه های سفیدش گل انداخت . با آن موهای خرمایی و درهمش و چشمان سیاه نه چندان درشتش که هاله ای از اشک آنها را براق کرده بود ، کم از تابلوی منالیزا نداشت که قامت کشیده بود روی دیوار؛  با اینکه زیبایی بکر این تابلو به چشمهاش شادی می بخشید اما غمی سهمگین قلبش را میان همین انگشت های خونی می فشرد .

زن از روی صندلی بلند شد . اندام نیمه برهنه اش را توی آینه ی شکسته نگاه کرد . ساق های کشیده و براق ، سینه ای تکیده و درشت ، با آن سینه بند مشکی که زیبایی این صحنه را دو چندان کرده بود و...

و کفش های پاشنه بلندش را پوشید . خنده بلندی سر داد . قهقهه بود. اما انگار داشت گریه می کرد. از روی لرزش شانه ها که تمام قامت زنانه اش را تکان می داد ، می شد عصبی بودن خنده اش را حس کرد .

شروع به قدم زدن کرد، با عشوه ای زنانه در نگاهش ، لبخندی مصنوعی روی لبهاش و قری در پایین تنه ‍‍. طوری پاها را روی هم می انداخت که تمام اندامش موج بر می داشت . بِلیک گفته بود : این طور شبیه مانکن ها می شوی .

بلیک عاشق مانکن ها بود. از آنها که سینه های بزرگ و برجسته داشتند و پاهاشان مثل چوب کبریت نبود، عضلات پشتشان هم برآمده و سفت باشد . مثل آن خواننده که اسمش یادش نبود.

زن خم شد و موهایش را روی صورتش انداخت.

- چه قیافه ی اورجینالی !

این را هم بلیک گفته بود درست همان شب که ...

دوباره به آینه نگاه کرد. روی همین آینه ،‌با رژ قرمز مارک کلئوپاترا – همان که بلیک گفته بود: «‌ وقتی از این رژ می مالی با ولع ، تشنه ی لبات می شم » - نوشته بود: به اندازه شهوت تمام مردان تشنه می خواهمت .

 

چیزی ته شیشه ی هرمی شکل شراب نمانده بود.

-ابسولوت نه دیر گیره ، نه شیر گیر .

و تعارف کرده بود، آن شب که جاز آفریقایی رقصیده بود. آنقدر با آرامش و تکنیک حرکاتش را ادا می کرد که سخت می شد باور کرد مست است.

زن دوباره توی آینه به خودش نگاه کرد . دست برد روی گردنش .

- چقدر برازنده گردن سفید و کشیدته .

این را هم بلیک گفته بود آن شب که توی مهمانی باهاش تانگوی آرژانتینی رقصیده بود.

رقصیدن با بلیک،رقصیدن با بلیک... داشت فکر می کرد رقصیدن با بلیک آدم را سر ذوق می آورد؛حتی اگر مبتدی باشی.

زن زنجیر دور گردنش را باز کرد. نه ، باز نکرد، قطع کرد !

زن دوباره توی آینه ی شکسته نگاه کرد. تصویر تیغه ی براق چاقوی کنار رژ قرمز، افتاده بود روی سینه اش . این چاقو را هم بلیک برای جشن تولدش خریده بود.

- کی گفته چاقو جدایی میاره ؟ می خوام ثابت کنم این حرف درست نیست ،‌ واسه همین می خوام بهت چاقو هدیه بدم .

زن دستش را به زحمت جلو برد . لب های زن شروع به لرزیدن کرد، دست هاش سست و کرخت شده بود. تمام تصویر توی آینه قرمز شد،‌ قرمز آتشی . درست به رنگِ رژِ قرمزِ کلئوپاترا.

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : انجمن داستان دهلران در ساعت
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386


 

 

نام دخترم رویاست

 

نگاهی به زندگی اورهان پاموک برنده جایزه نوبل ادبیات 2006
 
ترجمه ی‌ سیامک محی‌الدین بناب
 
 
 

فریت (فرید) اورهان پاموک ( متولد 7 ژانویه 1952 استانبول) با ادبیات پست مدرن پیوند نزدیکی دارد. محبوبیت دیرپای او در کشورش در سال 2005 به خاطر کتاب "موضوع جنایت" (criminal case) کمرنگ شد ولی هواداران او در جهان در حال فزونی است.
آثار این نویسنده معاصر ترک به بیش از چهل زبان ترجمه شده و جوایز بسیاری را در عرصه ملی و بین المللی دریافت کرده است. اورهان پاموک 12 اکتبر 2006 به عنوان اولین نویسنده ترک، برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
پاموک در سال 1952 در استانبول در خانواده ای صنعتگر و ثروتمند به دنیا آمد. سرگذشت خود را در رمان های کتاب سیاه (Kara Kitab) و آقا جودت و پسرانش (Cevdet Bey ve Ogullari ) شرح داده است و بیش تر از آن ها در خاطرات شخصی خود در کتاب استانبول ، خاطره ها و شهر (Istanbul-Hatiralar ve Sehir) به آن پرداخته است. تحصیلات متوسطه را در رابرت کالج استانبول (دانشگاه بوغاز ایچی فعلی) به پایان رسانید و سپس تحت فشار خانواده اش که می خواستند او در رشته مهندسی تحصیل کند وارد دانشگاه تکنیک استانبول در رشته معماری شد. بعد از سه سال دانشگاه را ترک کرد تا بتواند تمام وقت به نویسندگی بپردازد. در سال 1976 از انستیتوی روزنامه نگاری دانشگاه استانبول فارغ التحصیل شد. از سال 1985 تا 1988 در دانشگاه کلمبیا محقق میهمان بود و در همان ایام استادیار دانشگاه آیوا بود. بعد به استانبول برگشت و تا سال 2006 در آنجا زندگی کرد. وی زمانی به امریکا برگشت که پست استاد میهمان در دانشگاه کلمبیا به وی اعطا شد.
پاموک در سال 1982 با آیلین تورگن (Aylin Turegen) ازدواج کرد ولی در سال 2001 آن دو از هم جدا شدند. حاصل ازدواج آن ها دختری به نام رویاست.
برادر بزرگتر او به نام شوکت پاموک که اغلب به عنوان شخصیتی خیالی در داستان های اورهان ظاهر می شود یک تاریخ شناس است و در زمینه تاریخ اقتصاد شهرت جهانی دارد. وی در دانشگاه بوغاز ایچی استانبول تدریس می کند.
پاموک نوشتن را به طور جدی در سال 1974 آغاز کرد. اولین رمان او تاریکی و روشنی (Karanlik ve Isik) در سال 1979 مشترکا با نویسنده دیگری به نام محمت (محمد) اراوغلی (Mehmet Eroglu) برنده جایزه مسابقه رمان نویسی انتشارات ملیت شد. این رمان به اسم آقای جودت و پسرانش در سال 1982 چاپ و در سال 1983 برنده جایزه اورهان کمال شد.
داستان درباره خانواده ثروتمندی است که طی سه نسل در محله نیشان تاش (Nisantasi)، محله ای که پاموک در آن بزرگ شده و زندگی کرده،‌ است.
پاموک جوایز بسیاری برای آثار اولیه اش دریافت کرده است. از جمله این جوایز می توان به جایزه مادارالی (Madarali) برای رمان دومش "خانه ساکت" (Sessiz Ev) در سال 1984 و جایزه de la dceouvente Europene برای ترجمه فرانسوی همین اثر در سال 1991.
رمان تاریخی قلعه سفید (Beyaz Kale) که پس از انتشار در ترکیه، ‌برنده جایزه مستقل آثار خارجی شد و آوازه پاموک را بلندتر کرد. مجله نیویورک تایمز چنین نوشت: " اورهان پاموک، ستاره جدیدی که از شرق طلوع کرده است."
شروع کار او در رمان هایش با پست مدرینسم است و با نوشته های اولیه اش که واقع گرایی محض بود، متفاوت است.
موفقیت مردمی پاموک اندکی دیر سراغ او آمد ولی رمان کتاب سیاه به دلیل غنا و پیچیدگی اش،‌یکی از بحث برانگیزترین و پرخواننده ترین کتاب ها در ادبیات ترکیه شد. پاموک در سال 1992 فیلمنامه ای براساس این کتاب به نام صورت مخفی (Gizli Yuz) نوشت که کارگردانی آن را عمر کاوور (Omar Kavur)، کارگردان برجسته ترک برعهده گرفت.
چهارمین رمان پاموک،‌ زندگی نو (Yeni Hayat) از زمان انتشار آن در سال 1995 جنجال زیادی در ترکیه ایجاد کرد و تمام نسخه های آن با چنان سرعتی به فروش رفت که در تاریخ کتاب ترکیه سابقه نداشته است.
اورهان پاموک پس از طرفداری از حقوق کردهای ترکیه، به چهره ای سرشناس بدل گشت و در سال 1995 از جمله نویسندگانی بود که مقاله ای در نقد رفتار دولت ترکیه با اقلیت کرد آن کشور نوشتند.
در سال 1999 نیز کتاب داستان دیگر رنگ ها (Oteki Renkler) را چاپ کرد.
آوازه جهانی پاموک زمانی بیشتر شد که کتاب اسم من قرمز (Benim Adim Kirmizi) را در سال 2000 نوشت. این کتاب آمیزه ای از عشق،‌راز و سردرگمی های فلسفی به سبک قرن شانزدهم استانبول است. این کتاب دریچه ای است به حکومت سلطان مراد سوم، پادشاه عثمانی در 9 شب برفی زمستان در سال 1591 میلادی و ...
این کتاب تاکنون به 24 زبان زنده جهان ترجمه شده و جایزه بین المللی گران قیمت IMPAC دوبلین در سال 2003 را برد.
وقتی از او سوال شد: برنده شدن جایزه IMPAC که ارزش مادی آن 127000 دلار بود چه تاثیری در زندگی و کار شما گذاشته است؟ پاموک جواب داد: چیزی در زندگی من عوض نشده،‌چون من تمام وقت کار می کنم. من سی سال است داستان می نویسم. برای دهه اول از این سی سال همیشه نگرانی مالی داشتم و هیچ کس از من نپرسید چقدر پول درمی آورم، دهه دوم را از جیب می خوردم و هیچ کس چیزی راجع به آن از من نپرسید. حالا دارم دهه آخر را می گذرانم و همه انتظار دارند بدانند که چگونه خرج می کنم که نخواهم گفت.
آخرین کتاب او به نام برف (Kar) سال 2002 و ترجمه انگلیسی آن (Snow) در سال 2004 به بررسی کشمکش ها میان اسلام گرایی و غرب گرایی در ترکیه می پردازد. نیویورک تایمز این کتاب را یکی از بهترین های ده کتاب برتر سال 2004 دانسته است.
پاموک یادنامه ای هم نوشته به نام استانبول - خاطرات و شهر که در سال 2002 منتشر شد.
این نویسنده ترک در سال 2005 نیز جایزه کتاب صلح آلمان به ارزش 25000 یورویی را به دلیل آثار ادبی اش که در آن ترکیه اروپایی و ترکیه اسلامی،‌ هر دو در آن جای دارند، دریافت کرد.


منبع: http://en.wikipedia.org


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : انجمن داستان دهلران در ساعت
سه شنبه یکم خرداد 1386


 

بيرون كجاست؟ 

                                                             

                                                                   زهرا ميمندي پاريزي

روبروي قنادي گل‌ها؛ پسرها نشسته‌بودند توي سايه و داشتند پيازهاي كبابي‌مراد را پوست مي‌كندند. از چشمان‌شان دانه‌هاي اشك گلوله‌گلوله پايين مي‌چكيد و صداي فين‌فين‌شان بلند بود. زن آنها را ديد, چادرش را پايين‌تر كشيد و به سمت‌شان رفت.
نورخورشيد از پوست‌طلايي پيازها رد مي‌شد. و جا به جا زمين را طلايي مي‌كرد.
صداي مراد همراه گرده‌هاي زغال از كبابي بيرون زد:
_هي پسرا چي كار مي كنين ؟ دست بجنبونين ديگه ……….ظهر شد .
نور خورشيد روي صندلي‌هاي ته كبابي افتاده بود. زن وارد كبابي شد و هنگامي كه جلوي مراد ايستاد سعي كرد صورت‌ش را پنهان كند .
-ببخشين آقا ؟…اين آدرس تو همين محله‌اس؟ پسرها از روي كنجكاوي سرك كشيده بودند كه ببينند زن از مراد چه مي خواهد. صداي دل‌نشين وگرفته‌ی زن آرام در گوش‌هاي مراد ريخته شد. يكه‌اي خورد و به سرعت سرش را از گوني زغال بيرون آورد .نگاهش سر تا پاي زن را كاويدو بدون آنكه به كاغذ نگاه كند اشاره كرد به در كبابي و سرهاي نيمه پنهان و چشمهاي كنجكاو پسرها و گفت:
-والا آبجي ما سواد درس حسابي نداريم.از شاگردام بپرس
نگاهش يك آن روي لب‌هاي زن گير كردو بعد انگاركه خجالت كشيده باشد دست‌پاچه‌دست‌پاچه سرش را در گوني زغال فرو برد وآب دهانش را قورت داد . چادر زن روي زمين كشيده شد وصداي خش خش چيزي در زير آن توجه مراد رابه خود جلب كرد .چند لحظه بعد مراد به جاي خالي زن جلوي در كبابي خيره شد و صداي زن را شنيد كه گفت:
- ببخشين آقا ؟ اين آدرس مال همين محله اس؟ .پسر ها كه نگاه سنگين مراد را ديده بودند خنديدند ويكي از آنها كار دو پياز را در قدح مسي روبر يش انداخت .كاغذ را از دست زن گرفت .دانه در شت عرقي از شقيقه راستش كش آمد تا زير چانه:
- نه !توي اين محله نيس ….مال اينجا نيس و همانطور كه كاغذ رابه زن مي داد
زبانش را به كركهاي نو رسته بالاي لبش كشيد. زن چيزي نگفت از آنها فاصله گرفت ..صداي خش خش توجه پسرها را هم جلب كرد
خورشيد داغ تر شده بود وسايه داشت از باريكه جلوي قنادي گل ها رد مي شد.
مراد داشت روپوش چرب و سياهش را مي پوشيد كه پسرها پيازهارا به داخل كبابي آوردند .
چند لحظه بعد زن به جاي خالي پسرها وپوستهاي پيازي كه بي هدف و سرگردان اين طرف و آن طرف ريخته شده بود برگشت .نور خورشيد با گل هاي ريز چادرش بازي مي كرد . سرش داغ شده بود . تنش گر گرفته بود. فكر كرد از سرو صداي خيابان است و يا از خستگي . دلش مي خواست برود اما چيزي مانعش مي شد.شلوغي خيابان كلافه اش كرده بود .همانجا روي لبه ي جدول نشست .
مراد كبريت را كشيد وكليد فن را زد. فن با صداي نا هنجار ي به كار افتاد .آتش گر گرفت . روي تن ذغال‌ها دويد و به آخر نرسيده خاموش شد. دود سفيد كه از دودكش بيرون آمد زن هنوز بر لبه‌ی جدول نشسته بود . .بوي كباب كه به دماغش رسيد سرش را به طرف كبابي چرخاند .دو مرد با نگاه‌هاي كنجكاو از جلويش رد شدند . .لبهاي صورتي رنگ زن درميان سياهي چادر جلوه خاصي داشت بوي عرق مردها با بوي كباب قاطي شد . زن از جايش بلند شد . قدمي به جلو برداشت اما نرفته ايستاد .دوباره نشست به اطرافش نگاه كرد .آدم ها به نظر ش عجيب مي آمدند.كش آمده بودند روی زمين بادهانهاي باز به او می خنديدند. صداي خنده شان اوج مي گرفت. سياه مي شد. مي آمد تا كنار پاهايش. چادرش را مي كشيد لختش مي كرد. سايه مي شد مي نشست روي تنش .عرق مي شد. سرش گيج رفت نتوانست طاقت بياورد. بلند شد چيزی درونش بزرگ می شد. داغ می شد . كبابی شلوغ شده بود.زن به داخل كبابی رفت. مراد او را شناخت.
= آبجی آدرسو پيدا كردی؟ زن من‌منی كرد و چادر را محكم به خودش چسباند. برجستگی سينه هايش چادر را لرزاند. مراد كلافه گفت: آبجی در خدمتيم!
و روبه يكي از پسرها كرد
- ببين خانم چی می خواد؟
مردی كه كنار پيشخوان ايستاده بود به طرف زن برگشت اما چون نتوانست چيزی از چهره و اندامش را ببيند سرش را برگرداندو به سرخی زغالها خيره شد. مراد به مرد اخمی كرد.زن بي توجه به اين همه گفت :
- پنج سيخ كباب لطفا
- می خوريد يا می بريد؟ شاگرد قد بلند پرسید و خنده كجي كرد .
- - می خورم.
زن اين را گفت و به ته كبابی رفت. آفتاب از روی صندلي‌های پلاستيكي قرمز رنگ افتاده بود كف موازييك‌ها. صندلی زير تن گوشتين زن ناله‌اي كرد و زن را در خود جای داد. چند مگس كه دنبال هم می كردند روی ميز كنار نمكدان پلاستيكی نشستند. دو تا از مگس ها روی هم سوار شدند و بقيه پرواز كنان به طرف سقف پريدند. زن به مگس ها خيره شد. آنها بی خيال از نگاه زن داشتند كار خودشان را می كردند. آهی كشيد و سرش را به عقب برگرداند. مراد مشغول چانه زدن با مشتری ها بود. شقيقه هاي پرمویش خيس عرق شده بودند.مراد سنگيني نگاه او را گرفت و به سمت زن برگشت .زن نگاهش را دزيد. مگس ها رفته بودند. رديف منظمی از مورچه‌های زرد كف موزاييك‌ها مشغول حمل ذره‌های گوشت سوخته بودند. زن خودش را روی صندلی جابه‌جا كرد. خنكی مطبوعی به زير چادرش پاشيده شد. به جای خالی مگس ها دست كشيد. كمی چادرش را از هم باز كرد. صدای مراد را شنيد كه گفت: «پسر بيا كباب خانوم ببر ...» ا سرش را كه بالا گرفت، مراد را ديد ايستاده بود و سينی كباب دستش بود. زن خودش را جمع و جور كرد. مراد سبيلش را جويد. پسرها در گوشی به هم چيزی گفتند و خنديدند.
- بفرما آبجی ... نوش جان
و رفت. زن آرام تشكر كرد و لرزید. اولین لقمه را كه در دهانش گذاشت، مگس ها به جاي اولشان برگشتند زن نفس عمیقی كشيد. خنده ها رفته بودند سرش آرام گرفته بود گذاشت تا هوای خنك به داخل چادرش برود. پاهايش را كمی از هم باز كرد و مشغول خوردن شد. آفتاب موازييكها را می ليسيد و جلو می رفت. صدای مشتری هايی كه می آمدند و می رفتند به گوش می رسيد و صدای مراد كه گه گاهی به پسرها چيزی می گفت و سرشان داد می كشيد.
كم كم كبابی خلوت شده بود. مراد فن را خاموش كرد. فن كه خاموش شد صدای پچ پچ پسرها به وضوح شنيده می شد. تعداد مگس ها بيشتر شده بود زن سينی پلاستيكی را عقب زد و با تانی از جايش بلند شد. رويش را كه برگرداند مراد با عجله خودش را به كاری مشغول كرد. دوباره گرمش شد و با دستپاچگی از پشت ميز كنار آمد.موقع رد شدن چادرش گير كرد. به ميز و از روی سرش سر خورد پايين . يك دسته مو از زير چادرش ريخته شد بيرون. روی شانه هايش. پسرها لبهاشان را ليسيدند. مراد سرفه ای كرد. آنها مشغول شستن سيخ های كباب شدند. زن به سرعت چادرش را مرتب كرد. مراد با سرو صدا قدح ها را جابجا كرد. دوباره لبهای صورتی از چادر بیرون زدند جلوی پيشخوان چرب و بدبود بود. مراد با صدای گرفته ای گفت: «مهمون ما باش آبجی! » و پيشبدش را باز كرد. سرخی زغال ها كمرنگ شده بود. زن ساكت و آرام جلوی پيشخوان ايستاده بود. مراد زير چشمی نگاهش كرد.
زن چادرش را تنگ چسبانده بود به شانه هايش.
مراد پارچه چرك آلودی را برداشت و مشغول پاك كردن پيشخوان شد. مگس ها هجوم آورده بودند دور قدح ها . مراد كلافه شده بود با پا زد به قدح ها صدای ويزويز مگس ها بيشتر شد. گره ای به ابروهايش انداخت و با سرعت بيشتری دستش را تكان داد.
= مهمون ما باش آبجی ... قابل نداره ...
پسرها با سروصدا كار می كردند اما تمام حواسشان به زن و مراد بود. مراد رو به پسرها غرولندي كرد و پسرها سرشان را پايين انداختند. زن دوباره گرمش شده بود. حرارت شديدی از درون چادرش بيرون می زد. حركتی نمی كرد و چيزی نمی گفت. آرام و خيره جلوی پيشخوان ايستاده بود. مراد كلافه و خسته گفت: «آبجی برو» برو مهمون ما باش... نوش جان! و برای اينكه به لبهای زن نگاه نكند به سراغ دخل رفت. با سروصدا آن را باز و بسته كرد.
ذره های سوخته گوشت بر شانه ی مورچه ها حمل می شد.و موزاييك‌های چرب و چرك‌آلود به حركت آن‌ها سرعت بيشتری می داد. زن عرق كرده بود . چيزي داشت درونش حركت مي كرد ،قد مي كشيد، خم مي شد . يك‌بار ديگر به مراد نگاهي انداخت . مراد سرش را كرده بود توي دخل. حتي بر نگشت به زن نگاهي بياندازد. زن راه افتاد. يكی از پسرها طوری كه مراد نفهمد گفت: «مهمون ما باش آبجی...» و بعد هر دو خنديدند . صدای خش‌خشی از زير چادر زن بلند شد. مراد به سرعت سرش را برگرداند. زن را ديد. ايستاده بود جلوی در خروجی و آدرس را گرفته بود توی دستش. پسرها مشغول شستن دست و صورتشان شدند. مگس ها به طرف سقف پرواز كردند. زن نبود.

- اوستا ما می تونیم بريم..
مراد سری تكان داد و پسرها رفتند. به سرعت دخل را كشيد. گيج شده بود. به ته كبابی نگاهی انداخت كسی نبود. از پشت پيشخوان كنار آمد. پاكت سياه‌رنگی روی زمين افتاده بود. پاكت را برداشت. يك مشت لباس زير زنانه و عطریكه از درون پاكت بيرون می زد ,غافلگيرش كرد. با عجله خودش را به پياده رو رساند. به دروبر نگاهی انداخت. بعد از ظهر گرم و آرام ريخته شده بود توی خيابان. چند قدمی به اطراف دويد. اثری از زن نبود نااميد و كلافه به داخل آمد. بوی چربی با بوی عطر می رفت كه قاطی شود. همانجا روی زمين نشست و به زن فكر رد. چيزی درونش كوچك می شد. پاكت را برداشت و در آغوش كشيد. بوی تن زن همه جا را پركرد .زغالها سرد و سياه شده بودند مگس ها چسبيده به هم روی ميز افتاده بودند.

                                                                                                                     

                                                                                                                پایان


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : انجمن داستان دهلران در ساعت
جمعه هفتم اردیبهشت 1386


        انجمن داستان دهلران به تعطیلات رفت.

 

این انجمن در لحظات واپسین ثبت و رسمیت یافتن توسط مردی از جنس ... و بواسطه ی تلاش های بی شائبه ی این عمو و مذاکرات پنهانی اش با اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی تعطیل شد.

این تصمیم توسط مجمع عمومی این انجمن اتخاذ شده و البته جا دارد به ریاست محترم اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دهلران هم تبریک بگوییم که توانست این مبارزه را به خوبی پشت سر بگذارد همان طور که انجمن شعر این شهرستان را هم به همین شکل آباد فرمودند.

امیدواریم خداوند بخشنده عقوبت ملایمی را برایشان در نظر بگیرد چون پروردگار یکتا برای این بابا و سایر زحمت کشان این عرصه بلای بدی را در نظر خواهد گرفت.

مبارزه با فرهنگ و ادبیات هم در شهرستان دهلران مسئله ی جالبی ست که توسط اداره متولی امر صورت می پذیرد.

با تشکر از ریاست محترم اداره به خاطر حمایت بی دریغشان از بی فرهنگی و تعطیلی انجمن داستان.

                                           از طرف نویسندگان انجمن داستان دهلران

 

وبلاگ این انجمن به قوت خود باقی ست.

شرح این قضیه ی جالب را در لینک های زیر بخوانید.

وبلاگ در هوای پرنده تر شدن

از پشت عینک های ته استکانی

خامه _ مشق های من

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : انجمن داستان دهلران در ساعت
دوشنبه بیستم فروردین 1386


 

                                                                         

                                   دوشیزه                                                 ماريو بارگاس يوسا

                                                                          مترجم عبدالله كوثرى

همسن و سال ژوليت شكسپير است، چهارده سال دارد و مثل ژوليت سرگذشتى فاجعه بار و رومانتيك. زيباست، بخصوص اگر ازنيمرخ تماشايش كنى. صورت كشيده و زيبايش با گونه‏هاى برجسته و چشمهاى درشت و كم بيش بادامى نشان از تبار دور شرقى دارد.دهانش نيمه باز است، جورى كه انگار دارد دنيا را با سپيدى دندانهاى سالم و بى‏نقص‏اش به مبارزه مى‏خواند، دندانهايى اندك برجسته كه‏لب بالايش را به كرشمه‏اى غنچه‏گون بالا برده است. گيسوى بسيار سياهش با فرقى كه از وسط باز شده مثل چارقد عروس گرد صورتش‏را گرفته و در پشت سر بدل به گيس بافته‏اى شده كه تا كمرش مى‏رسد و بر گرد كمر مى‏پيچد. ساكت و بى‏حركت است، همچون‏شخصيتى در تئاترهاى ژاپنى، و جامه‏اى لطيف از پشم آلپا كا به تن دارد. نامش خوانيتا است.

بيش از چهار صد سال پيش زاده شده، در جايى در آند، و حالا در صندوقى شيشه‏اى (كه در واقع كامپيوترى با اين شكل است) درسرماى نود درجه زير صفر زندگى مى‏كند، بر كنار از گزند آدمى و فساد و پوسيدگى.

من از موميايى‏ها متنفرم و هر بار يك كدام از آنها را در موزه يا در مقابر باستانى يا در مجموعه‏هاى شخصى ديده‏ام براستى برايم‏تهوع‏آور بوده. آن عواطفى كه اين جمجمه‏هاى سوراخ سوراخ با حدقه‏هاى خالى و استخوانهاى آهك شده كه نشانه‏اى از تمدنهاى‏گذشته‏اند، در بسيارى از مردم (و نه فقط باستانشناس) بيدار مى‏كند هيچ گاه به سراغ من نيامده. اين موميايى‏ها بيش از هر چيز مرا به اين‏فكر مى‏اندازد كه ما اگر به سوزاندن جسدمان رضايت ندهيم بدل به چه چيز وحشتناكى مى‏شويم.

اگر به ديدار خوانيتا در موزه‏ى كوچكى كه دانشگاه كاتوليك آركيپا مخصوص او ساخته رضايت دادم به اين دليل بود كه دوست نقاشم‏فرناندود سزيتسلو، كه مفتون تاريخ پيش از كلمب است، مشتاق اين سفر بود. يقين داشتم كه تماشاى كالبد آن كودك باستانى حالم را به هم‏خواهد زد.

اما اشتباه مى‏كردم. همين كه چشمم به او افتاد براستى يكه خوردم و مفتون زيبايى‏اش شدم. اگر از حرف همسايه‏ها نمى‏ترسيدم اين‏دختر را مى‏دزديدم و به خانه مى‏بردم و معشوق و شريك زندگى خودم مى‏كردمش.

سرگذشت خوانيتا همان‏قدر شگفت و غريب است كه چهره‏ى او و حالت بيان ناشدنى كه به خود گرفته، حالتى كه هم مى‏تواند از آن‏كنيزى فرمانبردار باشد و هم از آن ملكه‏اى متكبر و مستبد.

در روز 18 سپتامبر 1995 يوهان راينهارد باستان‏شناس به همراه راهنماى آندى‏اش ميگل ساراته مشغول پيمايش قله‏ى آتشفشان‏آمپاتو (با 20702 متر ارتفاع) واقع در جنوب پرو بودند. اين دو نفر در جستجوى آثار ماقبل تاريخ نبودند، بلكه مى‏خواستند از نزديك‏نگاهى به آتشفشان مجاور، يعنى قله برف پوش سابانگايا بيندازند كه درست در همان وقت در فوران بود. توده‏هايى از خاكستر سوزان برآمپاتو فرو مى‏ريخت و برفهاى هميشگى را كه پوشش اين قله بودند، آب مى‏كرد. راينهارد و ساراته ديگر به نزديك قله رسيده بودند.ناگهان چشم ساراته به باريكه‏اى رنگين ميان برفهاى قله افتاد. اين پرهاى كلاه يا سربند اينكاها بود. آن دو بعد از كمى جستجو به‏چيزهايى بيشتر رسيدند. كفنى چند لايه كه به علت فرسايش يخ قله از زير يخ بيرون آمده بود و دويست متر از جايى كه پنج قرن پيش درآن دفن شده بود پايين لغزيده بود. اين سقوط به خوستينا (نامى كه راينهارد با الهام از نام خود، يوهان، بر او نهاده بود) صدمه‏اى نزده بود.فقط پوشش رويى او را پاره كرده بود. يوهان راينهارد در طول بيست و سه سال كوهنوردى - هشت سال در هيماليا، پانزده سال دركوههاى آند - و جستجوى گذشته هرگز گرفتار احساسى نشده بود كه آن روز صبح در ارتفاع 20702 مترى از دريا، زير آفتاب سوزان،زمانى كه آن دختر اينكا را در آغوش گرفت به سراغش آمد. يوهان، اين گرينگوى دوست داشتنى، كل ماجرا را با شادى و آب و تابى‏خاص باستان‏شناسان، كه - براى اولين بار در زندگى‏ام - براى من توجيه شدنى بود، تعريف كرد.

آن دو كه يقين داشتند اگر خوانيتا را آنجا بگذارند و براى كمك خواستن پايين بروند يا دزدان‏

گورهاى باستانى به سراغش مى‏آيند و يا سيل با خود مى‏بردش، تصميم گرفتند با خود ببرندش.گزارش مو به‏موى سه روز پايين آمدن از آمپاتو و حمل خوانيتا (يك بقچه‏ى چهل كيلويى كه بركوله‏پشتى باستان‏شناس بسته شده بود) چنان رنگارنگ و هيجان‏آميز است كه فيلم خوبى از آن‏در مى‏آيد، و يقين دارم كه دير يا زود چنين فيلمى ساخته خواهد شد.

امروز كه كم و بيش دو سال از آن ماجرا مى‏گذرد خوانيتاى دوست داشتنى معروفيتى جهانى‏پيدا كرده است. تحت نظارت جامعه‏ى جغرافياى ملى، او به ايالات متحد سفر كرد و آنجا نزديك‏به دويست و پنجاه هزار نفر، از جمله پرزيدنت كلينتون از او ديدن كردند. يك جراح مشهوردندان نوشت: اى كاش دختران امريكايى دندانهاى سفيد، سالم و بى‏نقص اين بانوى جوان‏پرويى را داشتند.

در دانشگاه جان هاپكينز خوانيتا را با پيشرفته‏ترين دستگاهها بررسى كردند، و اين دخترجوان بعد از آن همه آزمايش و تحقيق و در شگفت بردن فوجى از متخصصان و تكنيسين‏هاسرانجام به آركيپا و تابوت كامپيوترى خود برگشت. اين آزمايشها بازسازى كم و بيش كل‏سرگذشت او را با دقتى شايسته‏ى داستانهاى علمى امكان‏پذير كرد.

اين دختر براى آپو - كلمه‏ى اينكايى به معناى خدا - آمپاتو در قلّه اين كوه قربانى شد تا

خشم اين خدا را فرو بنشاند و نعمت و فراوانى را براى زيستگاههاى اين منطقه تضمين كند.درست شش ساعت قبل از مرگ كاسه‏اى آش سبزى به او دادند تا بخورد. همه مواد اين خوراك راگروهى از زيست‏شناسان تعيين كرده‏اند. نه گلويش را بريده‏اند و نه خفه‏اش كرده‏اند. مرگ او درنتيجه‏ى ضربه‏اى دقيق به شقيقه‏ى راستش بوده است. ضربه چنان دقيق و ماهرانه بوده كه دخترك‏لابد اصلاً دردى احساس نكرده، اين را دكتر خوسه آنتونيو شاوز به من مى‏گويد و او همكارراينهارد در سفرهاى تازه‏اش به همين منطقه بوده و گور دو كودك ديگر را پيدا كرده‏اند كه آنها هم‏قربانى شده‏اند تا حرص و آز آپوهاى كوهستان آند را فرو بنشانند.

احتمالاً خوانيتا را وقتى براى قربانى شدن برگزيده شد، با جلال شكوه تمام در سراسرمنطقه‏ى آند گرداندند و شايد به كوسكو هم بردند و به امپراتور اينكا معرفى‏اش كردند - پيش ازآن كه پيشاپيش جماعت سرود خوان و ياماهاى غرق در جواهر و نوازندگان و رقاصه‏ها و صدهانيايشگر به دره‏ى كولا برسد و از دامنه‏ى پرشيب آمپاتو تا لبه‏ى آتشفشان بالا برود پا بر سكوى‏قربانگاه بگذارد. آيا خوانيتا در دم واپسين گرفتار هول و هراس شده بود؟ اگر وقار و متانتى را كه‏بر سيماى ظريفش نقش بسته و نخوت و غرورى را كه ديداركنندگان بى‏شمار در وجناتش‏مى‏بينند شاهد بگيريم پاسخ منفى است. حتى شايد بتوان گفت كه او بى‏هيچ مقاومت تن به‏سرنوشت خود سپرده و شايد هم شادمانه در آن مراسم كوتاه خشونت بار كه به الاهه‏اى بدلش‏مى‏كرد و يكراست به دنياى خدايان آند مى‏بردش در جامه‏اى مجلل به خاك سپردندش، سرش‏زير رنگين كمانى از پرهاى بافته در هم پوشيده است و پيكرش پيچيده در سه لايه پارچه لطيف‏از پشم آلپاكا، پاهايش در صندل‏هايى از چرم نازك.

گل سينه‏هاى سيمين، ظرفهاى كنده‏كارى شده بشقابى ذرت، يك ياماى فلزى كوچك،كاسه‏اى چيچا (مشروبى الكلى كه از تخمير ذرت به دست مى‏آيد) و برخى اشياى خانگى يااشياى مقدس - كه همه سالم مانده - در اين خواب چند قرنى در دهانه‏ى آتشفشان او راهمراهى مى‏كرد، تا آنگاه كه گرماى تصادفى قله يخ گرفته‏ى آمپاتا ديواره‏هايى را كه نگاهبان‏خواب عميق او بودند ذوب كرد و عملاً او را در آغوش راينهارد و ساراته افكند.

و اكنون او اينجاست، در خانه‏اى كوچك مال طبقه متوسط در شهر ساكتى كه زادگاه من‏است، در اينجا زندگى تازه‏اى را آغاز كرده كه شايد پانصد سال ديگر به درازا بكشد. او در تابوت‏كامپيوترى‏اش كه با سرماى قطبى حفاظت مى‏شود، شاهدى است بر جلال و شكوه مراسم واعتقادات اسرارآميز تمدنهاى گم شده و يا بر شيوه‏هاى براستى خشنى كه حماقت آدمى براى‏دور راندن ترس برمى‏گزيد و هنوز هم برمى‏گزيند.

 

                                                                                                 به نقل ازبخارا شماره  ۳۸


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : انجمن داستان دهلران در ساعت
شنبه پنجم اسفند 1385


                                                             تبریک

 

به آقای علی خانمرادی برای کسب رتبه ی دوم داستان

در چهارمین جشنواره ی سراسری شعر و قصه ی جوان

(فلک الافلاک) تبریک می گویم و تلاش های صمیمانه ی

ایشان را قدر می دانیم. با آرزوی موفقیت برای این

نویسنده ی گرانقدر.

 

                                علی اصغر حسینی خواه  

                                 از طرف اعضای انجمن

 

گرگ های خانه ی من

 

... دوباره گرگ از لاي در نگاه كرده بود و دزدانه آمده بود توي هال. اطرافش را پائيده بود و آرام خزيده بود توي آشپزخانه. آيدا و بيژن توي اتاقشان از سر و كول هم بالا مي رفتند و آوازهاي كودكانه مي خواندند.

جلوي در اتاقشان بودم. دسته جارو را بلندتر كردم. دست گذاشتم روي كمرم. زوزه هاي خفيفي در گلوي گرگ مي پيچيد و در آوازهاي كودكانة آيدا و بيژن مي آميخت.

گرگ رفته بود روي ميز غذاخوري و پا گذاشته بود توي بشقاب پيازهاي خرد شده و به هم ريخته بودشان.

گوشه فرش را بلند كردم. جارو به فرش نخورده بود كه صداي افتادن بشقاب از روي ميز تنم را لرزاند. براي چند لحظه گر گرفتم كنار ديوار. زل زده بودم توي چشم هايش كه پلك نمي زد، نگاهش تيز بود و در گلويش صداي كوتاه و بريده بريدة ترسناكي داشت كه يك آن جستي زد و از آشپزخانه بيرون آمد به سمت من. جارو از دستم افتاده بود، جيغ كشيدم؛ جيغ بلند و زنانه اي كه بايد همه را خبر مي كرد مثل آژير.

نفهميدم كي خودش را انداخت روي من و بازويم را زير دندانهايش فشار داد تا خون با بي قيدي بجهد بيرون.

دست و پا مي زدم و سعي مي كردم از خودم دورش كنم اما دندانهايش داشت به گردنم مي رسيد. آيدا و بيژن اما هنوز توي اتاقشان بودند و از سر و كول هم بالا مي رفتند و همچنان آوازهاي كودكانه سر مي دادند.

افتاده بودم زير دست و پاي گرگ و لباس هاي قرمزم خوني شده بود اما ديده نمي شد. لعنتي جاهاي مختلف بدنم را گاز مي گرفت و خون از لاي دندانها و چنگال تيزش مي ريخت روي فرش، گوشي تلفن، جاروبرقي و همه جا ...

جيغ كشيده بودم اما كسي انگار نشنيده بود. انگار همه سرگرم كار خودشان بودند. گرگ نفس نفس مي زد و ناخن دست و پايش را مي كشيد روي صورت و بدنم. نفسم داشت بند مي آمد شايد مي خواستم بميرم كه گرگ رفت سمت در اتاق بچه ها.

آيدا و بيژن را مي ديدم كه زير چنگال گرگ به هم مي لوليدند. در باز شد آيدا و بيژن از اتاق آمدند بيرون. گرگ نگاه تيزي به آنها كرد و فرار كرد سمت آشپزخانه، بعد خيلي فرز و چابك از لاي در اصلي رفت بيرون.

آمده بودند سمت من، من كه كف اتاق جنازة تكه تكه اي شده بودم توي خون. نگاه كرده بودند به من و رفته بودند توي اتاقشان، انگار مرا نديده باشند.

روزنامه همشهري را از روي صورتم بر ميدارم و مي گذارم روي ميز، از كاناپه كنده مي شوم، عكس كوچكي از گرگي تيز دندان توي صفحه حوادث زده اند. هنوز هم خيلي چيزها را بايد بر دارم و بگذارم سر جايش. ميروم سمت آشپزخانه. نان هاي شيرمال را از توي نايلون بيرون مي آورم و مي گذارم توي يخچال. چشمم به كومة سبز هاي پاك نشده مي افتد. پيازهاي خرد شده را كه توي بشقاب پخش و پلا شده اند از روي ميز بر ميدارم و مي گذارم توي يخچال. هر بار كه در يخچال را باز مي كنم بخار سرد و بي حس كننده اي مي خورد توي صورتم، كه سستم مي كند. دوست دارم مدام چيزي باشد كه بگذارمش توي يخچال، كه بي حس شوم. دوست دارم توي يخچال زندگي مي كردم.

صداي زنگ در است. آيدا و بيژن هنوز مشغولند اما آواز نمي خوانند. مثل هميشه از اتاق تراب هيچ صدايي نمي آيد. در را باز مي كنم. منيژه است بلوز سبز فسفري پوشيده. مي گويد ((فكر نمي كردم خونه باشي.حدس مي زدم بيژن رو برده باشي مدرسه))

تعارفش مي كنم كه بيايد تو. اگر اين طور است چرا اصلاً آمده و در زده. هنوز نيامده توي خانه كه دستبند جديدش را مي بينم. كمي آستينش را جمع كرده. مي گويد ((بذار در خونه مون رو ببندم، الان ميام))

بر مي گردد در روبه رو را چفت مي كند و مي آيد. توي هال روي صندلي راحتي تراب مي نشيند. مي نشينم روي صندلي رو به رويش.

ـ خب چه خبرا؟ لباس خوشگلت مبارك، تازه گرفتي ديگه؟ نديده بودمش!

منيژه با خنده اي كوتاه و دلبرانه مي گويد:

((مرسي. آره تازه گرفتم. يعني سعيد برام گرفته. من اصلاً ازش نخواسته بودم ها. ديروز كه رفته بود كت و شلوار بخره اينم واسه من گرفت))

ـ رامتين چطوره؟ گلوش خوب شد؟

هر چند لحظه نگاهم مي رود سمت دستبندش. به نظر وزن دار مي رسد. شيارهاي بريده بريده و تو در تويي رويش حكاكي شده. حتماً پول زيادي هم بالايش داده، آقا سعيد و حتماً ديروز كه رفته كت و شلوار بخرد علاوه بر بلوز سبز فسفري، دستبند را هم برايش گرفته است.

از اتاق تراب هيچ صدايي نمي آيد اما بچه ها باز شروع كرده اند به آواز خواندن.

ـ خوبه، دكتر گفته بود آموكسي بخوره و آمپول بزنه زود خوب مي شه. عفونت كرده بود. آقا تراب دوباره رفته پارك شهر؟

نا خودآگاه خواستم بگويم ((آره))

ـ تو اتاقشه، داره كتاب مي خونه!

منيژه انگار كه ذوق كرده باشد و نخواهد به روي خودش بياورد مي گويد ((واي، چقدر كتاب ميخونه اين آقا تراب!))

ـ ناهار آماده كردي منيژه؟

منيژه متوجه منظورم مي شود. با خنده اي دوباره كوتاه و دلبرانه مي گويد:

((آره، كتلت درس كردم. سعيد خيلي دوس داره. راستي تراب چي دوس داره؟))

انگشتهايش را پشت گردن قفل مي كند و سينه اش را جلو مي دهد و به خودش فشار كمي مي آورد.

ـ خسته شدم. ديشب خوب نخوابيدم. با سعيد پاسور بازي كرديم.

وقتي دستهايش را مي بَرَد پشت گردن، آستين بلوزش جمع مي شود و دستبندش از گوشه آستين سرك مي كشد. منيژه انگار كه منتظر باشد وقتي مي فهمد به دستبندش نگاه مي كنم مي گويد: ((اِ ... راستي سعيد ديروز برام گرفته. سليقة خودشه ها. قشنگه؟ مي خواي دستت كني؟))

و شروع مي كند به تعريف و تمجيد از سليقه شوهرش. صداي زنگ در است. شوهر منيژه برگشته است.

دستم را قايم كرده ام پشت كمرم.

ـ الان صداشون مي كنم.

بر مي گردم و دستبند را به منيژه مي دهم.

ـ راستي منيژه خواب ديده بودم مي خواستم برات تعريف كنم!

ميگويد ((باشه بعداً))

تراب كتاب نمي خواند؛ پشت ميزش خوابيده. سرش روي كتاب است. تعداد زيادي فرفره ي رنگي درست كرده كه با جريان ملايم هوا گاهي مي چرخند.

وقتي آرام روي صندلي كنار ميزش مي نشينم سرش تكان مي خورد. خرناسة بدي مي كشد؛ مثل زوزه اي كه توي سرم بي گاه وول مي خورد و به وحشتم مي اندازد .اما بيدار نمي شود. خواب هاي تراب مثل خواب هاي من آشفته نيست. آرامش عجيبي دارد. گاهي وقتي دست نوشته ها يا شعرهاي بي وزنش را مي خوانم چيزي نمي فهمم. لابد روح عميقي دارد. فرفرة سياه رنگي را بر مي دارم. فوتش مي كنم، مي چرخد. سرم گيج ميرود. دوست دارم تراب فرفره ي سبز فسفري خوشگلي درست مي كرد. چقدر سبز فسفري خوب است. پره هاي فرفره را نگاه مي كنم؛ نوك تيزند، مثل دندان گرگ.

اتاق انگار دارد دور سرم مي چرخد. قاب عكس تراب، قفسة كتاب ها، پرده هاي قرمز اناري، ساعت، گنجه، آينه قدي و يك لنگه دمپايي مردانه كنار در.

همه اينها مي چرخند همسو با چرخش پره هاي نوك تيز فرفره. تراب سر بلند مي كند. چشم هايش را با دو انگشت مي مالد.

ـ تو اينجايي؟

ـ آره اومده بودم باهات حرف بزنم!

تراب دستي به ريش پر پشتش مي كشد و ناگهان عطسه مي كند.

ـ ببخشيد. بگو! در مورد چي؟

ـ در موردِ ... در مورد اين فرفره ها، بچه ها، خودمون، همه چي... راستي تراب برام دستبند مي خري؟

دندان هاي تراب وقتي مي خندد برق مي زنند. نزديك مي شود به من. دست روي شانه و گردنم مي گذارد و انگار چيزي توي چشم هايم گم كرده.

ـ همه چي يعني چي؟

مكث كوتاهي مي كند و با نگاهي ملتمس مي گويد:

((بگو، اصلاً هر چه مي خواي بگو. ولي جون تراب خلاصه حرف بزن!))

هيچوقت براي شنيدن حرفهايم حوصله ندارد: فكر مي كند نمي دانم. ابروهايم را درهم مي كشم و رو برمي‌گردانم. تلفن زنگ مي زند.

ـ من جواب مي دم!

شماره منزل خان داداشِ تراب ـ آقا گودرز ـ روي صفحه مانيتور تلفن نقش بسته.

((الو سلام، مرسي، مامان چطوره؟ عمو؟ آره هست. نمي دونم مياد يا نه. بذار بپرسم!))

دست مي گذارم روي دهني و آرام از تراب مي پرسم:

ـ سهيله. باهاش مي ري پارك؟

بهانه مي آورد. دروغ مي گويد. سرش درد نمي كند.

ـ نه سهيل جان. عمو سرش درد مي كنه مي گه امروز نه ... نه چيزي نيس ... سلام برسون.

دوباره مي نشينم روي صندلي چوبي كنار ميز كه صداي مي دهد صندلي چرخ دار تراب ولي جير جير نمي كند و باز انگار توي چشم من چيزي گم كرده.

ـ مي گفتي!

ـ ديشب خواب ديدم تراب، خواب نه، كابوس!

تراب باز دندانهاي براقش را به من نشان مي دهد و اين بار ابروهايش را مي ببرد بالا. خطوط پيشاني اش كم نيست.

ـ انگار وسط يه جشن بودم. لباس عروس تنم بود. همة فاميلا و همسايه ها هم بودن منيژه خانم هم بود. نفهميدم چطور شد كه اونجا توي اون شلوغي يه چوبه دار ديدم كه تو زيرش بودي. وحشتناك بود تراب، چشاتو بسته بودن. حرف نمي زدي تا اينكه به من گفتن بزن تو چار پايه. نمي خواستم بزنم ها، ولي نمي دونم چي شد كه زدم.

تراب لبخند مي زند. انگار باز فكر مي كند حرفهاي مسخره مي زنم.

هنوز حرفم تمام نشده كه مي رود سمت گوشي تلفن. شماره مي گيرد و به من مي گويد: ((عزيزم خوابتو شنيدم. جالب بود. قبلاً هم از اين خوابا ديده بودي؟))

ـ الو، سلام سهيل جان... نه خوبم چيز مهمي نيست. بيا بريم... اومدي با هم حرف مي زنيم.

از اتاقش بيرون مي روم. مي خواهم بروم چيزي براي شام درست كنم. از كنار حمام كه مي گذرم سه، چهار تا بچه گرگ دارند آنجا با صابون جورجياي تراب بازي مي كنند. آيدا و بيژن دارند از سر و كول هم بالا مي روند و آوازهاي كودكانه مي خوانند ((گرگمو گله مي برم ... چوپون دارم نمي ذارم ... دندون من تيز تره ...))

فردا صبح بايد به مدرسه بيژن بروم. جلسة اولياء و مربيان است. كاش اين روزها زودتر بگذرند. آيدا و بيژن بزرگ بشوند.

تراب وقتي از كنار حمام مي گذرد بچه گرگ ها را مي بيند. حرفي نمي زند و مي رود بيرون.

اتاق با همه وسايلش مثل پره هاي نوك تيز فرفره مي چرخد. يله مي شوم روي كاناپه و روزنامه اي را مي گذارم روي صورتم.


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : انجمن داستان دهلران در ساعت
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385


به نام خدا

محمد علی مهرابی پور نویسنده دزفولی مستعدی است که علی رغم اینکه دیری نیست که قلم می

فرساید و طبع می آزماید پیشرفت فوق العاده ای داشته